خرید بک لینک

درباره سایت

My eyes

دلم برای یک نفر تنگ است… اما زبانم را قفل است ترس دارم که در این صفحه سیاه به جرم عشق به شنیدن هیاهوی کلاغ های شهر محکوم شوم

مرگ بعضی وقتها ازدرد دوری بهتر است

بیقرارم کردی و گفتی صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام، یعقوب یادم داده است

دلبرت وقتی کنارت نیست، کوری بهتر است

برچسب: نویسنده: m.kh تاريخ: يکشنبه 23 تير 1392 ساعت: 5:05 AM

خودم گفتم یه راه رفتنی هست ، خودم گفتم ولی باور نکردم

دارم می رم که تو فکرم بمونی ، دارم میرم دعا کن برنگردم

برچسب: نویسنده: m.kh تاريخ: يکشنبه 23 تير 1392 ساعت: 5:02 AM

 اگه یه ایتالیایی افتاد دنبالت , بدون که خوشگلی ^_^
اگه یه آمریکایی افتاد دنبالت , بدون که تو سزاوار احترامی 
اگه یه فرانسوی افتاد دنبالت , بدون که رومانتیک هستی ♥ 
اگه یه انگلیسی افتاد دنبالت , بدون که آدم عاقلی هستی :)
اگه یه ایرانی افتاد دنبالت:
بدو
بدو
فقط بدو {-76-}{-76-}

برچسب: نویسنده: m.kh تاريخ: يکشنبه 23 تير 1392 ساعت: 5:01 AM

 قبل از ازدواج : خوابيدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بيدار شدن زودتر از خورشيد
نتيجه اخلاقي : سحر خيز شدن

قبل از ازدواج : رفتن به سفر بي اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حياط با اجازه
نتيجه اخلاقي : با ادب شدن

قبل از ازدواج : خوردن بهترين غذاها بي منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا هاي سوخته با منت
نتيجه اخلاقي : متواضع شدن

قبل از ازدواج : استراحت مطلق بي جر و بحث
بعد از ازدواج : كار كردن در شرايط سخت
نتيجه اخلاقي : ورزيده شدن

قبل از ازدواج : رفتن به اماكن تفريحي
بعد از ازدواج : سر زدن به فاميل خانوم
نتيجه اخلاقي : صله رحم

قبل از ازدواج : آموزش گيتار و سنتور و غيره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داري و شستن ظرف
نتيجه اخلاقي : آموزش های کاربردی و مفید

قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جيبي از بابا
بعد از ازدواج : دادن كل حقوق به خانوم
نتيجه اخلاقي : با سخاوت شدن

قبل از ازدواج : ايستادن در صف سينما و استخر
بعد از ازدواج : ايستادن در صف شير و نان 
نتيجه اخلاقي : آموزش ايستادگي

قبل از ازدواج : رفتن به سفرهاي هفتگي
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارك سر كوچه
نتيجه اخلاقي : امنيت كامل.

برچسب: نویسنده: m.kh تاريخ: سه شنبه 4 تير 1392 ساعت: 6:35 PM

دلم برای یک نفر تنگ است…
نه میدانم نامش چیست…
و نه میدانم چه می کند…
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم…
رنگ موهایش را نمی دانم…
لبخندش را هم…
فقط میدانم که باید باشد و نیست…

برچسب: نویسنده: m.kh تاريخ: شنبه 1 تير 1392 ساعت: 7:40 PM

یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ……….
به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره..

برچسب: نویسنده: m.kh تاريخ: شنبه 1 تير 1392 ساعت: 7:34 PM

صفحه بندی